|  | 

دسته‌بندی نشده

داستان کوتاه و اندوهناک جیمز اوین

img-responsive

نام او را جیمز اوین نهادند. خویشاوندان، همسایگان و روحانیون کلیسا گرد هم آمدند. به یاد یحیای تعمیددهنده، او را از آب تیونینگ خودرو غسل تعمید بیرون آوردند. در گوشش سرودهای ستایش مسیح و قدیسان را زمزمه کردند. شراب سرخ بر میزها می‌درخشید و نام او را در نور شمع‌ها جشن گرفتند. پدر و مادر در میان مهمانان می‌درخشیدند، بی‌خبر از آنکه روزی خواهد رسید که این کودک زیبا، جیمز اوین، بزرگ خواهد شد و همچون آوارگان بر پیاده‌روها خواهد خفت.

…

روزی روزگاری، در بیرمنگام مردی بود که روزگار تمام تیرهایش را به او زده بود؛ نه یکی، نه دو تا، نه سه تا…

…

مردی بود که رویاهایش از بال‌هایش فراتر می‌رفت. روزی همچون شاهینی زخمی از پرواز بازماند، بر شاخه‌ها آویخته، میان آسمان و زمین معلق ماند. خانه‌اش بسیار دورتر از توان قدم‌هایش بود. غروبی همچون اسبی بیمار از پا افتاد؛ غمگین و پریشان، گیج و سرگردان بر سر دو راهی‌ها ماند.

…

مادرش را بادی سیاه با خود برد، به کجا؟ نمی‌دانم! پدرش گلوله‌ای به سر خود شلیک کرد، آن تپانچه مال که بود؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم! کردها می‌گفتند آلبانیایی‌ها به او فروخته‌اند، آلبانیایی‌ها می‌گفتند کردها برایش آورده‌اند. کدامشان راست می‌گفتند؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم!

…

شبی او را در میان دود تریاک یافتیم، در براداستریت، بطری‌های آبجو دورش بودند. در فایو ویز بر آن زمین سرد خوابیده بود.

…

پاییز است، پاییز است، پاییز… پاییز برای جیمز اوین خانه‌خراب، پر از آشوب و دعواست. بادی از دور برمی‌خیزد، ابری سیاه با خود می‌آورد. بارانی می‌بارد که کیسه‌خواب جیمز اوین را خیس می‌کند.

…

بهار است، بهار است، بهار… بهار برای جیمز اوین سرگردان به مِه تبدیل می‌شود. ابری غلیظ از فراز واتیکان می‌آید. جیمز اوین در مرداب رویاهای خودش فرو می‌رود. گره رنج برایش گشوده نمی‌شود، بار غم برایش برداشته نمی‌شود.

…

یکی بود و یکی نبود، در بیرمنگام مردی بود نامش جیمز اوین. سرنوشت گرگ‌هایش را به جانش انداخته بود؛ نه یک گرگ، نه دو گرگ، نه سه گرگ…

…

مانند فلامینگویی که در بیابان به دنبال ماهی بگردد، او در بیابان به دنبال ماهی بود! جیمز اوین در سوهو رود با بطری ودکا به دنبال رویاهایش می‌گشت. کج و کوله راه می‌رفت و روزها از دستش می‌افتادند و دیگر باز نمی‌گشتند. ضربه بدبختی‌ها چنان ضربه گراز وحشی ویرانش کردند. نمی‌دانست آن چهره معصوم با آن روزگار درنده سازگار نیست.

…

نامش را جیمز اوین گذاشتند. هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد آن چهره روشن به آن دوران تاریک بیفتد. نمی‌دانستند روزی می‌رسد که با خودش و سگی غمگین، در پناه دیوار ایستگاه قطار، با نگاهی پریشان به دنیا نگاه می‌کند.

…

جیمز اوین را خواب می‌برد. به چه چیزی باید خواب ببیند؟

…

روزی گذرت به بیرمنگام می‌افتد، به گورستان های‌گیت می‌روی. از گوشه چپ گورستان قبری گمنام هست، میان دو گور؛ یکی‌شان جنگاوری ضد نازی‌هاست و آن دیگری دختری جوان است. در گورستان، همسایه‌های جیمز اوین خیلی خوب‌اند، وقتی زنده بود همسایه‌هایش این‌قدر خوب نبودند. بر سنگش نوشته شده: «جیمز اوین». کمی به زندگی کوتاه و غمناک جیمز اوین فکر می‌کنی و بیرون به جاده می‌روی. با چشمانی اشک‌بار به ماشین‌ها نگاه می‌کنی، راننده‌ها نمی‌دانند چرا گریه می‌کنی. بعد چشم‌هایت را پاک می‌کنی و به آن روزها فکر می‌کنی که مردی بود که رویاهایش از بال‌هایش بزرگ‌تر بودند.

%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%88%d9%87%d9%86%d8%a7%da%a9-%d8%ac%db%8c%d9%85%d8%b2-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%86

ABOUT THE AUTHOR